مرگ من روزی فرا خواهد رسید

 
    خاک می خواند مرا هر دم به خویش

لیک ، بی تو ، دور از ضربه های قلب تو

قلب من میپوسد آنجا زیر خاک ....



دوستت دارم

تو را به جای همه كسانی که نمی‌شناختم دوست می‌دارم تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم برای خاطر عطر گستره‌ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای نخستین گل، برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان تو را به جای همه كسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم تو را برای دوست داشتن دوست می‌دارم

Broken Heart Love Picture

من خسته و بی هـــدف در کــوچه هـــای غربت ســـر گـــردانـــم فـــضای

شهر را غبار غربت ویاءس فرا گــرفــتـه دیــگــر خــسـته شده ام به دیواری

سرد و سیاه تکیه می دهم اما سایه ام مرا کشان کشان دنبال خو می برد

آخر مقصد و راه من کجاست هیچ کسی نیــست انــگار درایــن هــمــه بــا

هم غریبند همه همانند سایه ای ســیــاه با شـتـاب از کـنـار هم می گذرند

و خود را در گورسـتــان تـاریـک خـانـه هایـشـان پـنـهـان مـی کـنـنـد و مــن 

و سایه ام همچنان سر گردان زمان سالهاست که در اینجا گم شده اسـت 

و برای کسی مهم نیست که دست شب چنان زغــال زمـیـن و آسـمـان را 

سیاه کرده است سایه ام مرا به زیر اتاقی روشن می برد انـگــار شـخصی 

آنجاست که به روشنایی علاقه مند است و پشت پنــجــره ایـسـتـاده و بـه 

بیرون می نگرد چشمانش برقی عجیبی از امید دارد بــا چــشـمـانــــــــم 

به او می فهمانم به کمکش احتیاج دارم تا با دسـتــش غــبـار غـربــت و

یاءس را از پیراهن روحم بتکاند پس عاشـقـانــه بــا او بــه راه مـی افــتــم 

تــــــــا شــــــــب را نــــــــــا بـــــــــود کنیم

چه زیباست...

چه زیباست بخاطر تو زیستن

وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛

و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،

مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،

زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،

وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛

برای تو می تپد

قضاوت

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی

کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .

از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من گذر کردم

اشکهایی را بریز که من ریختم

دردها و خوشیهای من را تجربه کن

 سالهایی را بگذران که من گذراندم...

روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم

دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن

همانطور که من انجام دادم ...

بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی....

بگذار....

بگذار این راه راه من باشدو این جاده جاده ی من
بگذار غرق شوم در دستان سرد نمناک این ابر
بگذار تا بگریم بر تنهایی دستان بی رمق کویر
بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاییزی
بگذار آرام گیرم در آغوش سیاه شب
بگذار نصیحت کنم گلبرگ های عاشق را
بگذار بگویم از باران از شب از ماه
بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به مشوق ،زمین
بگذار ابر ببارد بر گیسوان بید ، بی پروا و عاشق، تر کند لبان سرخ گل ها را
بگذار برگ هایی از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر
بگذار احساس کنم پاکی شبنم را بر گلبرگ
بگذار بخندم بر کودکی دنیا به بزرگی زمین
بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود
بگذار شاید فردا زنده تر از امروز
بگذار زمین ناز کند ، باد فریاد کشد ، ابر در فراق بسوزد
بخار گرفته است دلم از سرمای این شب اما
چشمان تو همه چیز را از پس این پنجره ی
بخار گرفته از سپیدی غم می بیند
بگذار بفهمم این زجه از آن کیست که درون را پاره می کند
بگذار بفهمم ، بدانم جغد شوم بر سر شاخه ی خشکیده ی باغ
به کدامین گلبرگ خیره شده
بگذار بدانم ابر چرا عاشق ، برگ چرا بی روح
بگذار بدانم کجایی تا که هر روز به شوق دیدنت به کنار برکه
خیره در زیبایی چشمانت غرق نشوم…..

بازهم میخواهم بنویسم بعد از این همه خستگی ! اما از کجا و از چه چیزی نمی دانم .

  می ترسم از نوشتن اما چرایش را نمی دانم .

  او دقیقه ای عشقش را به نمایش میگذارد و دقیقه ای زندگیش را...

  همیشه در جستجوی کسی بودم که چون باران درکم کند 

   و چون اب جاری...

   اینک تو را یافتم اما .........

   تو را یافتم بی انکه در تقدیر و سرنوشتم جایی داشته باشی، 

   تو را یافتم بی انکه در لحظه لحظه زندگیم تو را داشته باشم ،

   زمانی خسته شده بودم از نیرنگ و ریا تا تو را یافتم .........

   تو همانی که پس از مدتها در بین اهالی زمین به صداقتت ایمان 

    اوردم و به یکرنگیت اعتقاد .

   بااینکه می دانم نیستی نقش سرنوشتم، اما باز هم 

    سعی کردم دوستت بدارم؛ 

   با انکه می دانم دلت در هوای دیگری پر می کشد اما باز هم سعی کردم

   علاقه ام را در بازار عشقت و زندگیت  به حراج گذارم .

   اینرا خوب می دانم که این راه نیزمثل همان راههایی است که قبلا با درد

   و عذاب طی شده است اما نمیدانم چرا باز هم دوست دارم بی پروا در 

    این راه قدم نهم و تا اخر راه، بار و توشه ر نج و عذاب را به 

    تنهایی بر دوشم حمل کنم.

   تو راحت گفتی عشقت دیگری است و من چه سخت درزیر بار گران 

   این حرف تنها سکوت کردم،

   تو چه راحت از او گفتی و من چه سخت در نهایت تواضع

   سر فرود اوردم و گذاشتم باری دیگر چشمانم پر از اشک حسرت شود.  

   تو را یافتم اما بی انکه دوستم داشته باشی ،

   تو را یافتم اما بی انکه تعلق خاطری نسبت به من داشته باشی ،

   مدتها در جستجوی کسی بودم همسان تو............

   حال که تو را یافتم  قسمت من نیستی.

 

   در وصف انکه نباید بگویم که دوستش دارم چون بی شک برای همیشه

    حتی برای مدت کوتاه دوستی نیز او را از دست خواهم داد ...

 

 

              پس به قول دوستی : عاشقت خواهم ماند بی انکه بدانی   

 دوستت خواهم داشت بی انکه بگویم   

درد دل خواهم کرد بی هیچ صحبتی   

گوش خواهم داد بی هیچ سخنی  

     در اغوشت خواهم گریست بی انکه حس کنی  

  در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی   

 

 

       این گونه حداقل شاید احساسم نمیرد  

صدایت می کنم اما

حتی نگاهم نمیکنی

چه سنگدل

انگار زمستان که می شود

تو هم یخ می بندد دلت!

دلم شکست.صداشو میشنوی؟؟؟

سلام به همون دوست بامعرفت که همیشه به من گفته بی معرفت

اخه چراااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟منم دلم میشکنه وتو همیشه فکر میکنی حق با خودته شاید تو راست میگی همیشه من اشتباه می کنم البته راستم میگی من بهت حق میدم از دستم ناراحت بشی اما فقط تقصیر من نیست

منو ببخش.بزار حداقل با گریه برات ننویسم بخدا دارم گریه می کنم

ای کاش میدونستی حال منو و برای هزارمین بار بهم نمیگفتی برات متاسفم

منو ببخش.منوببخش