آه..

آه مگذار که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت

دست پرمهر مرا سرد وتهی بگذارد

من چه می گویم ،آه....

با تو اکنون چه فراموشیها

با من اکنون چه نشستنها ،خاموشی هاست

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند

-قبل از اینکه به کسی بگی : ” دوستت دارم …”

خوب فکراتو بکن…
چون شاید چراغی رو تو دلش روشن کنی…

که خاموش کردنش به خاموش شدن اون بیانجامه

 

 

خدایا!

خدایا!
خورشید را به من قرض میدهی ؟
از تو كه پنهان نیست
سرزمین خیالم سالهاست یخ بسته است...


گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم
گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم
گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم