دیر عادت کن
و بــه نبــودن هـا ، زود ...!
آدم هــا ، نـبودن را بهـتر بلـدنـــد !!
تبدیل به خودکارهایی بی رحم شدند
تا یادمان بدهند که هر اشتباهی پاک شدنی نیست!
اکنون اینجایم با پاک کنی یادگار از کودکی
میخواهم پاک کنم این مشق کهنه ی اشتباه را !
ولی نمیتوانم....
نه روزنامه...
نه چمدان..
عاشقت شدم...
از کجا باید میدانستم مسافری....
از کجا...از کدام حرف...؟؟؟
ایـنــجــا دلــیــســت
کــه بَــرای آرامِــشَــت دســتــی بــه آسِـمـان دارد . . .
از دسـت دادن ِ کسـیه که دوستـش داریم !
امـا …. حقیقـت اینه که :
از دست دادن ِ خــودمـون ،
و از یــاد بردن ِ اینکه کـی هستیـم ! و چقدر ارزش داریم ….
گـاهی وقتــها خیلــی دردنــاک تـرهباز بگویم "دوستت دارم"
که هر بار گفته ام تنها تر شده ام...
دوستت دارم
هرکس می گوید عاشق تر می شود....
وهر کس می شنود بی تفاوت تر....
اینجا زمین است و رسم آدم هایش عجیب است
اینجا گم که میشوی
به جای اینکه دنبالت بگردند
فراموشت می کنند....................
نبـــــــــودن
هیچ کس سخــت نیست!
فراموش کردن
یک بودن سخــــت است!
نه از زندگی بریده ام
نه تنهاییم بزرگ است
ونه امیدم به هدر رفته
خوبم
مثلاخوبم.......
بی توجه باشم به همه چیز
تاهمه فراموشم کنند....
بزنی زیر گریه؟؟؟
من گریه کردم....زار زدممممم
که چرا دوباره پاشدم؟؟؟؟که چرا دوباره باید یه روز مزخرفو تحمل کنم.......
چقدر خسته ای!!!!
سکوت میکنم.....
بگذار حرف ها
انقدر همدیگر را بزنند تابمیرند....!!!!
میشه من ورقمو بدم؟؟؟؟
میدونم وقت امتحان تموم نشده
ولی من......
دیگه خسته شدم......................
چه كنم با دلــــی ..
كه از تو ..
توان گذشتن ندارد ..
دلم
گاهی میگیرد!
گاهی میسوزد!
وحتی گاهی
گاهی نه خیلی وقت ها
میشکند!
اماهنوز می تپد...
نگران تنهاییم نباش
تنهانیستم
هق هق گریه هایم
بی کسی هایم
لرزش دستانم
همه هستند
مخــاطبـــــ کــهــ تـــــــــــــو بـــاشی …
نه اینکه زانو زده باشم...
نه!!!
فقط "تنهایی" سنگین است!!!
تنهاییم را به گردن هیچکس نمی اندازم
گردن هیچکس تاب این همه سنگینی را ندارد !
این که چقدر از آن روز ها گذشته،
یا اینکه چقدر هر دویمان عوض شده ایم،
یا اینکه هر کداممان کجای دنیا افتاده ایم…
اصلا مهم نیست
باز باران که ببارد
هروقت که میخواهد باشد
دلم هوایت را میکند…
حال و روزم خود گوياي همه چيز است
نبودنت، زخم عميقي است كه هر چه مي گردم مرهمي برايش نمي يابم
به كابوسي مي ماند، كه گويا تمامي ندارد! كي صبح مي شود، نمي دانم
اين كابوس گويا شب و روز نمي شناسد !آرام در دل شب پنهان ميشوم
تا صبح بيداري و بيقراري ، رسم تازه شبهاي من است!
روزهاي رفته چون سايه بر ديوار اتاقم نقش مي بندند، يادت هست؟
از رفتن كه مي گفتي، صدايم بي صدا در سينه مي شكست
نمي دانستم اين كابوس به سراغم خواهد آمد،اين كابوس کی به پایان میرسد
حالا كه نيستي، چشمانم چه بي تاب نگاهت شده اند!آسمان چه بر من سخت مي گيرد
روزها چه عمر درازي دارند،شبها چه پر تشويش و نا آرام اند
بي پناهي دستانم را مي بيني؟ مي شنوي آواي تنهاييم را؟
هيچ كس صداي ويراني ام را نمي شنود نمي داني چقدر نكوهشم مي كنند
در روزهاي نبودنت، از ياد مي روم! هرگز گمان مي كردي چنين پريشان شوم؟
آشفتگي و دلتنگي، يادگاري بود كه بر جا گذاشتي
يادگاري كه تمام لحظه هايم را در خود شكست
چه بگويم؟،...... نمي دانم!
چشمانم خود گوياي همه چيزند
یا خیلی بر گردون عقب یا بزن بره جلو...
اینجای زندگی دلم خیلی گرفته...
روزی اگر نبودم تنها آرزوی ساده ام
این است که زیر لب بگویی:
یادش بخیر