جرم پدر را به پای فرزندان نمی نویسند..!!!!
به پای فرزندانش می نویسند؟!
قرن هاست
دهانم بوی سیب می دهد و
دستانم بوی گندم
اخر پدر جان!
آدم جان!
به چه بهایی؟
به چه هوایی؟
به چه حوایی؟!
آوراه این خراب ابادمان کردی؟؟؟
به پای فرزندانش می نویسند؟!
قرن هاست
دهانم بوی سیب می دهد و
دستانم بوی گندم
اخر پدر جان!
آدم جان!
به چه بهایی؟
به چه هوایی؟
به چه حوایی؟!
آوراه این خراب ابادمان کردی؟؟؟
کز پی هر تقدیر،
حکمتی می آید.....
من و فرسایش دل
تو و تصمیم و مکان
ما و تقدیر زمان
چه شود آخر دلتنگیها
خدا می داند و بس.....
ساکت که می مانی ... میگذارند به حساب جواب نداشتنت...
عمرا بفهمند...
داری جان میکنی تا حرمت ها را نگه داری...!
حرفی به من بزن
ایا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟؟
حرفی به من بزن...
فروغ فرخ زاد
از ان جمله هایی ام
که انتهایش سه نقطه می خواهد
...
حال هر طور می خواهی
تفسیرم کن!
جنون...
چیز هایی به تو می اموزد که، به هیچ طریق نمی توان اموخت...
بگذار عشق خاصیت تو باشد در هستی...
نه احساس تو به اجزای محدودی از هستی....
مرا بارانی نکن...!
عواقب این طوفان
عاقبت
یقه تو را هم خواهد گرفت
شک نداشته باش!!!!!
سه کلمه بیش نیست ....
اما همین سه کلمه در هجوم نفس گیر ظلمات....
معجزه میکند...
مگذار دلت بمیرد...
حالا که پر از حرفیم دیگر زنگ انشا نداریم...
دلم برای تک تک لحظه های با شما بودن تنگ میشه .... خیلی تنگ
دوباره سیب بچین حوا !
خسته ام!
بگذار از این جا هم بیرنمان کنند...
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
اگر آدم پیدا کنید ، سجده خواهم کرد
زندانی میخندید!شاید به زندانی بودن خویش ... شاید به آزاد بودن ما...
راستی زندان کدام سوی میله هاست؟؟؟
![]()
من دعا میکنم تو را داشته باشم
تو دعا میکنی دیگر نباشم
.
.
.
بیچاره خدا!

دلم به حال چوپان دروغگو می سوزد...
بیچاره دوبار بیشتر دروغ نگفت و رسوا شد....
اما ماهنوز صادق ترینیم....!!!!
سکوت و صبوری ادم ها را به حساب ضعف و بی کسی شان نگذارید
شاید هنوز به چیز هایی پای بندند...
چیز هایی که شما یادتان نمی اید....َ
آن ها قـــادرند ناگهانی دیگر گریـه نکننـد...
دوسـت نـداشتـه بــاشند
و
قـیدِ همــه چیز را بـزنند حتی زنــدگی !!!
حقیقت هایشان است....
این است فرق جهان
سومی ها با
اولی ها!
همانند پرنده ای که به دانه های روی تله خیره می شود
و به این فکر میکند که چگونه بمیرد؟
گرسنه و آزاد؟
یا
سیر و اسیر؟
به این فکر میکنم
لالایی های ِ مادرم
زیر ِ کدام بالشتک کودکی هایم جا مانده؟
شاید هنوز بشود آسوده خوابید…
دلم یک آلزایمر خفیف می خواهد!
آنقدر که یادم نرود به نفعم است به چند زبان زنده ی دنیا سکوت کنم . . .