نه نمی دانی...!
هیچکس نمی داند...
پشت این چهره ی آرام در دلم چه میگذرد...!
نمی دانی...!
کسی نمی داند...
این آرامش ظاهــــــر و این دل نـــــــا آرام
چقدر خسته ام میکند...!

نه نمی دانی...!
هیچکس نمی داند...
پشت این چهره ی آرام در دلم چه میگذرد...!
نمی دانی...!
کسی نمی داند...
این آرامش ظاهــــــر و این دل نـــــــا آرام
چقدر خسته ام میکند...!

نه این که تیغی بردارم و رگم را بزنم
نه.....
میخواهم قید احساسم را بزنم......

شکستنی رفع بلاست
ای دل!
تحمل کن شاید حکمتیست.....!!!!

اما نه وقتی که کنارشان هستی
نه
ان جا که در میان خاک خوابیدی
سنگ تمام را میگذارند و می روند............
تنها سه حرف داره...
اما واسه تنهایی من
حرف نداره...!
خدا...

خسته ام
اما محکومم به زندگی کردن
محکومم به نفس کشیدن
محکومم به لبخند زدن های مصنوعی
محکومم به تظاهر کردن
محکومم به....
خدایا تمام محکومیت هایم را می پذیرم فقط بگذار که اشک هایم بی اجازه جاری شوند......


در نیست
راه نیست
نه روز
و
نه افتاب
مابیرون زمان ایستاده ایم
با دشنه ی تلخی بر گرده هایمان
بر مردگان خویش نظر می افکنیم
با طرح خنده ای
و نوبت خویش انتظار می کشیم
بی هیچ خنده ای
لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار
ومثل هر بار لیلی باز هم مرد
لیلی گریست و گفت:کاش این گونه نبود
خدا گفت:هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواعد داد
لیلی! فصه ات را عوض کن
لیلی اما ترسید لیلی به مردن عادت داشت
تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود
خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد
دنیا ، لیلی زنده می خواهد...
لیلی آه نیست
لیلی اشک نیست
لیلی معشوقی در تاریخ نیست
لیلی زندگیست
لیلی! زندگی کن
اگر لیلی بمیرد ، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟
چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببفاد؟
چه کسی طعام نور را در سفره خوشبختی بچیند؟
چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟
چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی! قصه ات را دوباره بنویس
لیلی به قصه اش برگشت
این بار اما نه به قصد مردن
که به قصد زندگی
و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بود از لیلی های ساده ی گمنام......
نظر اهاری
به تو فکر میکنم
مثل خسته به خواب.....!!!!
امید دم میزنم که با هر نفس به تو نزدیک تر
میشوم ....
شاید به حبس ابد محکوم شوی
جزئیات جنایت معلوم نیست.....
اما اثر انگشتانت را
روی قلبی شکسته یافتند