در نیست

راه نیست

نه روز

و

نه افتاب

مابیرون زمان ایستاده ایم

با دشنه ی تلخی بر گرده هایمان

بر مردگان خویش نظر می افکنیم

با طرح خنده ای

و نوبت خویش انتظار می کشیم

بی هیچ خنده ای