نتیجه گیری بی منطقی ست... ولی نتیجه گیریست!

او نماز می خواند و من...!

.

.

.

عقایدمان چقدر فرق دارد !

او خدای خودش را دارد منم خدای خودم را!

خدای او بر روی قانون و قاعده است و از قدیم همین بوده !

خدای من بر اساس نیازم و تجربیاتم است

و هر روز کامل تر از دیروز است!

او خدا را در کنج خانه و معجزه میبیند!

من خدا را در اسمان ها و درون خودم...

در قطره ای باران

بغض هایی پر از اشک

در شادی از ته دل...

در ثانیه به ثانیه زندگیم

او جلوی خدایش سجده میکند

ولی من در اغوش خدایم آرام میگیرم

نمی دانم خدای او واقعی تر است یا من...!!!

 

 

 

شوخی بود...

شوخی زیبایی بودی که خداوند با من کرد!

زیبا بود.

اما شوخی بود...

حالا...

 

 

اما تو بی تقصیری !

خدای تو هم بی تقصیر است !

من

تاوان اشتباه خود را پس میدهم...

تمام این تنهایی تاوان

جدی گرفتن آن " شوخی" بود

واقعیت تلخ من:(

بیداری تلخ ترین تراﮋدی ست

وقتی

تو را...

در خواب دارم!

 

دریا هم نمی فهمد...

رفتن

امدن

رفتن

امدن

دریا هم نمی فهمد

چه میخواهد!

TAQDIM BE BEHTARIN MADARE DONYA....

صدای خنده ی مادرم...
حتی غم هایم را هم می خنداند...

وهم خفاش....

تو دور می شوی

من

فرو می روم

در غار تنهایی ام

کنار وهم خفاشی که این روز ها

دنیایم را  وارونه  کرده است....

پاسخی سخت و درشت...

من تمنا کردم

که تو بامن باشی

تو به من گفتی هرگز هرگز

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه این هرگز کشت..!

بوی سبز تو....

امسال به بنفش تن دادیم....

چون بیش از همه رنگ ها بوی  رنگ سبز تو را میداد...

من عاشق این اتفاقم...!!!

گاهی خستگی درون بند بند وجودم حس میکنم..!

خواب هم گاهی اتفاق قشنگی ست...!!!!

هیچ وقت نشد...هیچ وقت.

تمام دیشب و امروز صبح را

"دشنام بارانت " کردم

و باز بخشیدمت و تو نیز

" رگبار بی رحمانه ام" را بخشیدی...

مثل همیشه.

میبینی؟!

هیچ وقت نشد با هم قهر بمانیم

و نشد هیچ وقت باهم بمانیم....!

qabul darin!?

آزادی یک توهم جمعیست. . .

 

 که با آن بزرگمان کرده اند. . .

سالهاست دیوانه ات هستم... مخاطب خاص!

نبین که کلامی از دلتنگی ام را ابراز نمی کنم

بیشتر دست نوشته هایم

و حاشیه نوشته هایم

تمام

حرف توست

اما شک نکن

که هیچ وقت نخواهی ندیدشان

و  از من نمی شنوی که چطور

دیوانه ات هستم...

سالهاست....

قشاع!

عااشق را که بر عکس کنی...

می شود" قشاع"

دهخدا را می شناسی؟

لغت نامه اش را که باز کردم نوشته بود:

قشاع: دردی که ادم را از درمان مایوس می کند....!

خبر های بد..!

 

 

چه کنم که  توان از من می گریزد!

وقتی نام کوچک  او را

در حضور من بر زبان می اورند

از کنار هیزمی خاکستر شده

از گذر گاه جنگلی میگذرم

بادی نرم و نابهنگام می وزد

و قلب من دران

خبرهایی  از دور دست ها می شنود

خبر های بد!

او زنده است!

نفس میکشد!

اماغمی به دل ندارد....

 

 

دلمان خوش است....

دلمان خوش است می نویسیم

و دیگران می خوانند....

و عده ای می گویند:

آه چه زیبا و بعضی اشک می ریزند...

و بعضی  می خندند!

دلمان خوش است...

به لذت های کوتاه

به دروغ هایی از راست ....

به این که کسی برایمان دل بسوزانند

یا کسی عاشقمان شود...

با شاخه گلی دل می بندیم

دلمان خوش است...

و وقتی چیزی مطابق میلمان نبود...

چقدر ساده

لگد می زنیم

.

.

.

همه چیز را.

 

احساس....

بی احساس ترین ادم امروز....

با احساس ترین ادم های دیروزند....

به یادتم...

 

 

به یادت هستم...! به اندازه لذت "تمام شدن" مشق های شب کودکی....