چه کنم که  توان از من می گریزد!

وقتی نام کوچک  او را

در حضور من بر زبان می اورند

از کنار هیزمی خاکستر شده

از گذر گاه جنگلی میگذرم

بادی نرم و نابهنگام می وزد

و قلب من دران

خبرهایی  از دور دست ها می شنود

خبر های بد!

او زنده است!

نفس میکشد!

اماغمی به دل ندارد....