ارامش...

ارامش وحشتناکی دارم....طوفان در راهه؟؟؟؟

 

نسل ما

ما نسلی هستیم که مهم ترین حرفامونو

نگفتیم و

به جاش

تایپ کردیم...!!!!

ماجرای ساده...

صبح ماجراى ساده ايست! گنجشكها بيخود شلوغش ميكنند....

این عادلانه نیست

دلم سخت میشکند و تو آرام عذر میخواهی

این عادلانه نیست

...!!!

گفتند آخر خنده گریه است......................

بهانه ای جور کن بخندم بغض بدی در گلو دارم................

چقدر تلخ:(

زنده ام؛

نه از جانی که مانده

از استخوانهای لجبازی که روی هم

ایستاده اند

 

هی دنیا...!!

دنیا پر از پلیدی است .... نه بخاطر وجود ادمهای بد....بخاطر سکوت ادمهای خوب....

موافق این قضیه هستید!!!؟؟؟

مرگ انسان زمانی است که نه شب بهانه ای برای خوابیدن دارد و نه صبح دلیلی برای بیدار شدن...!!!!

 

کاش...

ای کاش برای خالی کردن خودمون کسی رولبریز نکنیم......

باور کنیم...!!!!

گاهی باید کسانی را از گذشته مان فراموش کنیم

به یک دلیل ساده:

آنها به آینده مان تعلق ندارند....

ما برای همه چیز شتاب میکنیم

الا برای درنگهایی که باید بکنیم.

 

تقدیم به....(ا.د)

نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانش نمیکند...
کسانی هستند که هرگز تکرار نمیشوند... و تو
همانی که هیچ کس جایت را پر نمیکند.....

 


گاهی دلگیری شاید از خودت....شاید

گاهے دل ـَت بہانہ هایے مے گیرد کہ خودتــ انگشتـ بہ دهان

مے مانے

گاهے دلتنگے هایے دارے کہ فقط باید فریادشاטּ بزنے اما سکوتـ

مے کنے

گاهے پشیمانے از کرده و ناکرده اتـ

گاهے فقط دل ـَت مے خواهد زانو هایتـ را تنگـ در آغوش بگیرے

و گوشہ اے

؛ گوشہ تریـטּ گوشہ اے ...! کہ مے شناسے بنشینے و فقط نگاه کنے

گاهے چقدر دل ـَت براے یکــ خیال راحتــ تنگــ مے شود

گاهے دلگیرے ؛ شاید از خودتــ ...شاید...

لیاقتت را ندار...!!!!!!!!

 

وقتی نیست


نباید اشک بریزی .......

باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع

شوند ......


تا کوه شوند ، تا سخت شوند،


همین ها تو را میسازد......

سنگت می کند


درست مثل خودش


باید یادت باشد


حالا که نیست ........

اشکهایت را ندهی هرکسی پاک کند

میدانی؟؟؟؟؟


آخر هر کسی لیاقت تو و اشکهایت را ندارد ...!!!

 

انقدر پیش این وان از خوبی هایت تعریف کرده بودم...

که وقتی سراغت رامیگیرند...

شرم دارم بگویم تنهایم گذاشت

کسی هست...

در هیاهوی زندگی ذریافتم

چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت

در حالی که گویی ایستاده بودم

و چه غصه هایی که فقط باعث سپیدی مویم شد

در حالیکه  قصه ای کودکانه  بیش نبود

و دریافتم کسی هست

که اگر بخواهد می شود واگر نه نمی شود

به همین سادگی

کاش نه می دویدم

و نه غصه میخوردم

بلکه فقط او را می خواندم...................

 

خدایا میشه نگام کنی؟؟؟