ارامش...
نگفتیم و
به جاش
تایپ کردیم...!!!!
این عادلانه نیست
بهانه ای جور کن بخندم بغض بدی در گلو دارم................
نه از جانی که مانده
از استخوانهای لجبازی که روی هم
ایستاده اند
دنیا پر از پلیدی است .... نه بخاطر وجود ادمهای بد....بخاطر سکوت ادمهای خوب....
مرگ انسان زمانی است که نه شب بهانه ای برای خوابیدن دارد و نه صبح دلیلی برای بیدار شدن...!!!!
گاهی باید کسانی را از گذشته مان فراموش کنیم
به یک دلیل ساده:
آنها به آینده مان تعلق ندارند....

ما برای همه چیز شتاب میکنیم
الا برای درنگهایی که باید بکنیم.

وقتی نیست
نباید اشک بریزی .......
باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع
شوند ......
تا کوه شوند ، تا سخت شوند،
همین ها تو را میسازد......
سنگت می کند
درست مثل خودش
باید یادت باشد
حالا که نیست ........
اشکهایت را ندهی هرکسی پاک کند
میدانی؟؟؟؟؟
آخر هر کسی لیاقت تو و اشکهایت را ندارد ...!!!

که وقتی سراغت رامیگیرند...
شرم دارم بگویم تنهایم گذاشت
چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت
در حالی که گویی ایستاده بودم
و چه غصه هایی که فقط باعث سپیدی مویم شد
در حالیکه قصه ای کودکانه بیش نبود
و دریافتم کسی هست
که اگر بخواهد می شود واگر نه نمی شود
به همین سادگی
کاش نه می دویدم
و نه غصه میخوردم
بلکه فقط او را می خواندم...................
خدایا میشه نگام کنی؟؟؟