ارزوهایم را می فشرم در خاک

 که گویا نفسی حبس کردم در اب

 می سپارم ارزوهایم را به دست دریا

 که شاید مرحمی باشد برای قلب شکسته ی ناپیدا

  می کشم ارزوهایم را به دست  طوفان

 تا نگویند ارزو به دلی داشت و مرد

 ارزوهایم را از سراب زندگی محو می کنم

  تا پا به پای سراب زندگی عاشق نشوم