امشب...

چه سکوتی برپاست

تومی روی ومن..........

عجیب است

چراحرفی نمیزنم؟چراتنهافقط بابغض و گریه باید نگاهت میکنم

شاید این تنها فرصت من است که باردیگر به توبگویم نرو وتوهرگز باورنکنی بعدرفتنت...

وتوبانگاهی سنگین ومعنادار ترکم کنی وندانی که تاآخرعمرم آن نگاه همراه من است و عذابم میدهد..

می روی؟؟

باشد برو...

حرفی نیست فقط بدان انصاف نبود که من دوباره تنهاشوم

حالاکارمن فکرکردن به رویای برگشتن توست...

کاش...می شد که بازگردی

کاش............................................