بدبین

خسته

بی باور

پشت خواب هر پروانه ای

عنکبوت پاپوش دوز دروغگویی

پنهان است

که در تبانی خود با تاریکی

تنها به غارت پاییزی ترین پیله ها می اندیشد

بی دلیل نیست که هرگز

به زمهریر هیچ زمستانی اعتماد نکرده ام

آیا به  هیزم های خیس این چاله بی چراغ دقت کرده اید؟

دسته آشنا ترین تبر های این حادثه

همه از جنس جنگل خواب آلودگی ست

که خود نیز روئده رویایین آفتاب و آسمانش بوده ایم

دروغ نمی گویم

باد را بنگرید

باد هم از وزیدن این همه واژه

به آخرین جمله ی غم انگیز جهان رسیده است

را... را...

راحتم بگذارید

من هم بریده ام

من هم خسته ام

من هم بی باور...