-          من که میدانم تو مرا نمی خواهی پس چرا این گونه به من قول زندگی دادی . چگونه دلت امد.....؟!مگرمن.....

واقعا نمیدانم اما تو مرا به خودت وابسته کردی . من به چشم هایت عادت کرده بودم به نگاه های مهربانانه ات که به من خیره میشدی و به من ارامش میدادی .اخر چطور توانستی با من که لحظه ای از یادم هم رها نمی شدی ،این کار را کنی؟من به جز عشق و محبت چه خیانتی به تو کرده بودم و تو که میدانستی با واهمه و ترس و شکست مواجه هستم ومن به تو ایمان اوردم که می توانی کمکم کنی . اما نه بگذار صادقانه بگویم حالا که دیگر خیلی دیر شده ولی من عاشق و دلباخته ی کسی شدم که حتی برای لحظه ای هم برایش ارزش نداشتم تو مرا فراموش میکنی و نمیدانی که با یادت زندگی می کنم و به انتظار می نشینم تا شاید دوباره مثل گذشته حتی لحظه ای در کنارم می امدی و دوباره به من نگاه می کردی .اری من دوباره تنها می شوم دل خودم را با انتظار قانع می کنم تا شاید......

نوشته ای از عاشق دل خسته دوست گلم (آیسا)

 

-

گاه دلتنگ میشوم

دلتنگتر از همه ی دلتنگی ها.......

گوشه ای مینشینم و میشمارم....حسرت ها را................و صدای شکستن را............

نمیدانم ......

نمیدانم من کدامکین امید را نا امید کردم و

به کدامین دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگم