وفاي عشق

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج ...

در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد مي شدند  به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند

پرستاران ابتدا زخم هاي پيرمرد را پانسمان كردند.سپس به او گفتند :بايد ازت عكس برداري بشه تا مطمئن بشيم جايي از بدنت آسيب نديده

پيرمرد غمگين شد گفت عجله دارد و نيازي به عكس برداري نيست.پرستاران علت عجله اش را پرسيدند.پيرمرد گفت همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح به آن جا مي روم  و صبحانه را با او مي خورم.نمي خواهم دير شود!

پرستاري به او گفت:خودمان به و خبر مي دهيم.پيرمرد با اندوه گفت:خيلي متاسفم،او آلزايمر دارد.چيزي متوجه نخواهد شد!حتي مرا هم نمي شناسد! پرستار با حيرت گفتوقتي كه نمي داند شما چه كسي هستيد ،چرا هر روز براي صرف صبحانه  پيش او مي رويد؟

پيرمرد با صدايي گرفته،به ارامي گفت:اما من كه مي دانم او چه كسي است...

 

شرط استخدام

يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت.بدين ترتيب آزموني برگزار كرد كه فقط يك سوال داشت!پرسش اين بود:شما در يك شب طوفاني در حالرانندگي هستيد.از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي گذريد،سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند:يك پير زن كه در حال مرگ است.يك پزشك كه قبلا جان شما را نجات داده است و يك خانم يا آقا كه در رويا هايتن خيال ازدواج با او را داريد.

پير زن در حال مرگ است ، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد.هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد. شما بايد پزشك را را سوار كنيد ، زيرا قبلا جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه مي توانيد جبران كنيد.اما شايد هم بتوانيد بعدا جبران كنيد.شما بايد شخص مورد علاقه تان را سوار كنيد.زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر  نباشيد مثل او را پيدا كنيد.

از 200 نفري كه در اين آزمون شركت كردند ،شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد!او نو شته بود"سوييچ ماشين را به پزشك مي دهم تا پير زن  را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر رويا هايم منتظر اتوبوس  مانيم.